تبليغاتX
کوردستان - جبر روزگار
 
انسانیت ازادی صلح ودوستی مرام ماست
 
دلم تنگ است اين بار نه براي ديگران ، بلكه براي خود و براي ارزوهايم ، درونم اتشي بر پا شده است كه تمام اتش نشان هاي دنيا خاموشش نمي كنند ....

دارم منفجر مي شوم ، نمي دانم چطور بگويم .... مي خواهم فرياد بزنم ، فريادي از ته دل كه بسوزانم تمام عالم هستي را ، از هيچ كس گله ندارم جز از خداي عالم كه سرنوشتمان را اينگونه رقم زده است و روزگارمان اينگونه بايد سپري شود ....

ارزوهايم را بر باد رفته مي بينم ، مي خواهم پشت پا بزنم به تمامي ارزوهايم و تمامي هدفهايم ....  روزگار بر وفق مراد نبوده ونيست ، كاش كسي بود كه با او درد دل كنم ....  ناي نوشتم هم ندارم كه كمي تسكين دردهايم شود ....

نمي خواهم از انچه در درونم جولان دارد بنويسم ، نمي خواهم كسي را در دردم شريك گردانم .... فقط مي گويم .... كاش كسي بود كه سر بر شانه هايش مي گذاشتم و تاسحر زار مي زدم  تا به ارامش برسم و اتش درونم كمي التيام يابد ....

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:51  توسط آمانج عزيزي  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM