تبليغاتX
کوردستان - والنتاين يا تسليت
 
انسانیت ازادی صلح ودوستی مرام ماست
 
امروز والنتاينه

نمي دونم چرا هيچ سالي همچين حس زيبايي به والنتاين نداشتم اما خب بماند بازم ....

حيف كه من امسال والنتاين نداشتم همچون سالهاي ديگه و ....

امروز اتفاقاتي زيادي ذهنمو به خودش مشغول كرد خيلي شاد بودم امايه خبر بسيار بد حالمو هيچ كه خراب كرد اشكمم دراورد البته نه من خيلي ها اشكشون در اومد ....

اره ۵ صبح با حاجي زديم بيرون رفتيم كلك چال كه با استادمون جناب دكتر شريفيان بريم بالا اما استاد به خاطر يه كار بانكي دير اومدش ....

 واي پايين بارون بود اولش نزديك بود جا بزنيم اما خب بالا كه رفتيم شد برف و بسيار دلنشين بود نه كه بارون بد باشه اما خب حس من يه حس كاملا برفي و سفيد سفيد بودش ....

شروعمون از جمشيده بودش هون پاركي كه من خيلي دوستش داشتم و دارم اما نه به اندازه پارك ساعي عشق من ....

همه مسن بودن مي اومدن بالا و كاملا مجهز خلاصه با هزار زحمت رفتيم بالاو من جدا اخرش نزديك بود ببرم اما خودمو تحسين كردم چرا كه بلاخره من رسيده بودم ....

واي چه حس غريبي داشتم خيلي شاد بودم مي خواستم داد بزنم و به عشق كوردستانم فرياد بزنم كه كوردستان دوست دارم برا همين هر جا وقت بودش مي نوشتم رو برفا كوردستان چرا كه كوردستان من هميشه يك رنگ سفيد هستش هر چند كه بعضي وقتا پر رنگ قرمز مي شه ....

رسيديم پايين استاد اومدش سلام داديم و بازم ۲۰ دقيقه اي به احترام استاد رفتيم ....

منم يه كم باهاشون درد دل كردم و اجازه گرفتم بازم كلاساي تحقيق شو برم و روش تحقيق عمليمو كه مال پارسال بود از نو شروع كنم اما برامك سوال بود چرا استاد بعد يه سال نمره عملي من و امثال منو رد نكرده بود ....

هميشه بهم مي گن خيلي احساسي هستي و احساست از دخترا بيشتره اما خب بازم بعضي وقت احساستو به راحتي مي زاري زير پا ....

استاد امير هم بهم تاكيد كرده بود كه اينقدر از احساس ننويسم اما خب با كمال احترام به ايشان مي گم من با احساس زنده ام و خداي احساسم مگه انكه جريحه دار بشه احساساتم ....

تو اتوبوس جوونايي كه يه انسان كورد كه فارسي بلد نبود مسخره مي كردن حالمو بهم زد با نگاه بهشون فهموندم قطع كردن راستش كوردي با دوستم صحبت كردم و اونام گرفتن ....

از بهترين دوستام تماس گرفت والنتاينه با نامزدم مي خوام برم بيرون پول بيار برام اخه لازم دارم منم كيفم نگا كردم ديدم ۷ بيشتر ندارم گفتم شرمنده و ناراحت شدم .....

از پشت شيشه پسرايي رو تو ترافيك نگا مي كردم كه عروسك انتخاب مي كردن يه كادوهايي با روبانم قرمز با يه شاخه گل دستشون بود كه خوشحالم كرد ولذت مي بردم از اين عشاق ....

پايين تر دخترايي كه با هم سر عروسك جر و بحث مي كردن و سليقه خودشونو به رخ هم مي كشيدن بازم شارژم كردم ....

دوست ديگر تماس گرفت كه نامزدم من و فقط به خاطر موقعيت و پولم مي خواد حالمو گرفته ....

چيزي نگفتم ....فقط گفتم لذت ببر از زيباترين روز خدا ....

تو مترو واي گشت ارشاد سه دختر و سوار كرده بودم و دوستاي پسرشون يا نامزدشون و يا همسرانشون بيرون مث مرغ پر كنده دور ماشين مي چرخيدن يكيشون با موبايل با يكي با بغض صحبت مي كرد چندشم شد از اين منظره اما بازم گذشته چرا كه از ماست كه بر ماست ....

تو مترو پسراي چش چرون دخترايي كه فقط كارشون جلب توجه كردن بود باز حالمو بهم زد بدتر از اون پسري كنار من از دختراي روبروش عكس گرفت همه نگا مي كردن اودم باز مداخله كنم اما مث گشت ارشاده بي خيال شدم اخه حالم بد بودش حوصله جر وبحث نداشتم هر چند كارم غير انساني بودش همونطوري كه پيرمرده سر پا بود و من نشستم و ديگه نتونستم بلند شم بخدا خسته شدم از بس بلند شدم و جووناي كنارم چپ چپ نگام مي كنن انگار بدهكارشونم اما بماند اينم ....

 سربازايي كه كنارم بودن رو اتيكتشون زده بود يگان پاسدار موهاي سرم باز سيخ شد و دوران سربازي برام زنده شد ....

دوتاشون سه تا خط داشتن من همچين چيزي نديده بودم سه خط سرجوخه هستش بعد مي شه گروهبان سوم اما چهار خط فكر كنم باز مد جديده و ايران ماست ....

پيرمرده از اعتياد مي ناليد فكر كنم از اعتياد پسرش بود كه معترض بود فقط جوونا رو نفرين مي كرد و اينكه دور زمانه بد شد اينبار خودمو نگرفتم گفتم حاجي اون موقع كه بچه هاي شما و پدر من معتاد مي شدن شما كجا بوديد رك بگم به اندازه ي جامعه خود فرد و سردمداران .... به نظرم پدر و مادرها بيشتر مقصرن سرخ شد وسري تكون داد گفتم من تو موسسه ترك اعتيادم مطمئن باش شما هم تو اين قضيه مقصريد و كمكش كنيد دير نشد رسيدم مقصد پياده شدم و....

كلي حادثه بود اما همه رو فراموش كردم .....

خبر خيلي بدي بهم رسيد كه ترجيحا اخر مي نويسم چرا كه نمي خواستم والنتاين هيچ انساني و جريحه دار كنم هر چند از خودم دلگير شدم كه چرا بايد اخر بنويسمش .....

تسليت

احمد هم دانشكده ايم هم زبانم و از دوستانم رفته بود شهرستان شايد اونم برا والنتاين بود كه زود خودشو رسونده بود اونجا يا شايدم اينكه .....

رفتم خوابگاه بچه ها گريه مي كردن ....

چي شده .... تو رو خدا چي شده .... يكي از بچه ها با ناراحتي گفتش اره احمد تصادف كرده و فوت شده قراره امشب بريم مجلس ترحيمش ...

واي حالم گرفته شد دنيا پيش چشاشم سياه سياه شدم .....

بعد صلوات و فاتحه يه سيگار روشن كردم تا بازم اروم شم .... اما ديدم بدتر شدم ....

واي هفته ي پيش سر يه سفره با هم غذا مي خورديم مي گفتيم مي خنديم و گپ مي زديم ....

ياد نمازخونه دانشكده و نمازخوندانامون با هم افتادم .... ياد اينكه هميشه برا شستن پاهامون مشكل داشتيم و مي خنديدم ....

نمي تونم بخدا ديگه چيزي در موردش بنويسم بغض گلمو گرفته .....

براي شادي روحش يه صلوات بفرستيد ....

روحش شاد يادش گرامي بهش جاويدان نصيبش و صبر ايوب براي بازمندگانش ....

خدايا ما را به جوانيام ببخش .... 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:25  توسط آمانج عزيزي  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM