انسانیت ازادی صلح ودوستی مرام ماست |
كه اشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش ....
انجا بنويسيد:
كه زاده ي غم بود
زغمهاي گران گشت .... !!!!
فراموش
فراموش
..............................................................
هؤ ئازادي : ئيستا ده زانم چه ند مه زني
چونكه سروودي سه ر زاري
شيته كاني شاره كه مي
.............................................................
بر مزارم بنويسيد :
كه اشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش .... !!!!
انجا بنويسيد :
كه زاده ي غم بود ز غمهاي گران گشت .... !!!!
فراموش
فراموش
..............................................................
تا ازادي نخواهيم مرد مگر انكه تابوت مرگ جسم خسته و پر از غمم را بر خود بپيچيد و صدايم را بخواهد خاموش كند .... !!!! زهي خيال باطل
هرگز صداي ئه وينداراني كوردستان خاموش نخواهد شد ....
ازادي حق من ، حق تو و حق تمام ازاديخواهان است ....
اما امروز شب خاصي هستش و نمي شه ننوشت ....
چرا كه بعدا مي ترسم پشيمون بشم حال و هوا و حس انچنان خوبي ندارم اما مي نويسم چرا كه ننويسم مي ميرم ....
بر مزارم بنويسيد كه اشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش ....!!!! انجا بنويسيد كه زاده ي غم بود ز غم هاي گران گشت ....!!!! فراموش فراموش فراموش فراموش ....!!!!
امشب شب يلداست و من تنهايم تنهاي تنها و بسيار دلم گرفته ....
نمي دونم چرا فضاي خونمون شب يلدايي نيست و هر كس دنبال دغدغه هاي خودش است همه درگير مسائلي هستيم .... بماند چه مسائلي ....
يادش بخير سه سال پيش و شبهاي زيباي شب يلدا كه هرگز فراموشم نمي شه ....
سه سال پيش بود هميچن شبي كورداي خوابگاه گروه رقص شونو اورده بودن و ما لذت مي بريدم دو سال پيش اتاق ۱۱۴ يادم نمي ره با هم اتاقي عزيزم رفتيم با ماشين خودم هر اون چه رو كه لازم بود از هندونه گرفته تا تخمه و سيگار و شمع و.... همه نوع تداركي رو ديديم واي از اتوبان كه برمي گشتيم هايده رو گذاشته بوديم هركدوممون يه سيگار زير لب داد مي زديم يلدا خوش اومدي بعد منم طبق عادتم سرمو تكون مي دادم و پكهاي عميقمو به سيگار مي زدم و برا هر چند لحظاتي از اين زندگي روزره فارغ مي شدم ....
اتاقمون پر پر شده بود از بچه هاي خوابگاه رقص و پايكوبي بودش هندونه و تخمه و تنقلات كل اتاقمونو پر كرده بود بيشتر بچه هامون به عشق اينم شب زيبا با هم نداي ازادي سر مي دادند و همچنين همه سيگار برگ زير لبشون بود و در تفكرات عميق و ارزوهاي دور و نزديك جوانيشون غرق شده بودن و جك هاي اخر سر را فراموش نمي كنيم و قهقه هايي كه از بچه ها تمام فضاي اتاقمون را پر كرده بود كه هنوز من صداي قهقه شون لذتي و به هم مي ده مث همون روزي كه من قبول شدم برا دانشگاه و مست مست خدايي بودم .... يادش بخير
پارسالم يادش بخير شب زيبايي بود خيلي ها اومده بودن اما نه مث پارسال اون شبم خيلي به من خوش گذشت چرا كه خيلي سرحال بودم و فارغ از دردهاي روزگاري كه هميشه ازارم مي داد ....
اما امسال ديگه حال و هوا پارسال و نداره رفتم خوابگاه پيش بچه ها فكر كنم همه فراموش كردن كه امشب شب يلداس .... حالم گرفته شد اونا نه شب يلدا منم فراموش كرده بودن بازم حالم گرفته شده بود ....
الان خونم اما خونه سوت و كوره و هر كي مشغول كار خود ....
تو خوابگاه كه بودم حالم گرفته شد يه سيگار روشن كردم يه پك عميق زدم و پك هاي بعدي پشت سرش اما ارام نشدم و بغضمم نتركيد و بدترم شدم چرا كه بغضمو فرو بردم ....
نمي دونم چيه كه حالم امشب خيلي گرفته ، دارم از پا درمي يام ....
خدايا به حق اين شب بسيار زيبايت ما را درياب ....
چه زود از اين دنياي زيبا خداحافظي كردم همچين انتظاري نداشتم اما واقعيت است بايد پذيرفت ....
راستي معلوم نيست كي مي يام ....
فقط اميدوارم اون روزي كه مي يام عبورو يادم بمونه ....
مي رم تا فردا ، يه هفته ديگه ، يه ماه ديگه ، يه سال ديگه ، نه دو سال ديگه شايد تا ارشد شايدم ....
خدايي دنياي زيبايي اينجا مرز نيست خط قرمز نيست ادم مي تونه خود خود خودش باشه ....
ازادي را براي تمامي انسانها رو با تمام احترامات ارزو دارم ....
كلي حالم گرفته شد ....
نمي دونم چرا قط شد .....................
كلي زحمت كشيدم كه اخرش فهميدم چرا قط شده ..........................
واي .... واي .... واي ....
وايييييييييييييييييييييييييييي
خدا يعنيييييييييييييييييييييي
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تاكي
كمكم كن
كمك
كمك
كمك
باراني خواهم شد كه ببارم بر زمين و برويانم عشقي تازه را اگر اجازه بدهند .........
دلم تنگ شده برا خود خود خدا .... من فقط اونجا حسش كردم ....
اخه تو كه نمي دوني نگو كافر شده .... اونجا صدامو جواب مي داد ....
هرگز اون روز و اون خنده هاش و فراموش نمي كنم ....
خدايا كجايي
خدايا خيلي مي خامت
خدايي دوست دارم حتي بيشتر از كوردستان ، از مادرم ، از بابا و از همه كس بيشتر ....
چاكريم خدا نكنه ازم رنجيده كه مث قبلنا با هم حرف نمي زني .... به درد دلام گوش نمي دي ....
اره خوب مي دونم بچه بدي بودم .... مي دونم شيطوني كردم .... ولي تو كه مي دوني خيلي دوست دارم ....
خدا جوون دلم هوات و كرده قد تمام كوردستان دلم برات تنگ شده ....
مخلصيم خدا ، خاكتيم به قران ، نوكرتيم به كوردستان قسم ....
باشه خدا .... غلط كردم .... گو خوردم .... توبه مي كنم .... توبه .... توبه .... توبه .... توبه ....
خدا جوون ديگه بسه گفتم كه غلط كردم ، گفتم كه توبه مي كنم ، به خود خداييت قسم توبه مي كنم .... تو كه ازم خبر داري حالم خرابه .... خمارتيم به خداييت قسم .... باهام اشتي مي كني ....
دلم يه ذره شده برات .... هااااا .... اهان .... چشم خدا جوون جبران مي كنم .... ولي ازم نرنج .... ديگه بستمه .... به قران ديگه نا ندارم .... من و قبول كن خدا جوون ....
يادت نرفته كه گفتي هر موقع يادم كني همون لحظه يادت مي كنم و بيشترم .... خدا جوون الان مي خوام بيام پيشت .... منتظرم باش همين الان مي يام بزار اين و تموم كنم ....
خدا جوون من اومدم تو كجايي ....
همان كه جنباند تو را ز كنكور
بلند شو عزيز ز خود برون شو
نعتي ز من كن ، فضلي ز من بر
فراغت ز من ، تو كارت ز من
نشانت ز من ، تو جانت ز من
توبه كن امشب ، توبه كن هر دم
كه فرصت هرگز نيايد چون شب
ببخشايم من ، گناهت در شب
بيفشانم من ، موهايت امشب
بگشايم من دري ز رحمت
بيا تو نور شو ، ز خود برون شو
كفاره ي خود ، خود نور من شو
كفاره ي خود ، خود نور من شو
نيشتمان
۸۶/۶/۱
تهران ـــ سبلان
اين و اول شهريور به ياد پارسال كه در همچين ساعتي ( ۴ صبح ) همراه خانواده رفتيم فرودگاه مهراباد و بابا ، مامي و داش كوچيكه منو بدرقه كردن تا به سرزمين حق بشتابم و زيارت كنم خانه ي خدا رو و ببوسم سرزمين وحي و ان خاك پاكي كه پيامبر (ص) بر روي ان قدم برداشته كه هنوزم كه هنوزه ان خاك به خودش مي نازه كه فرشي زير پاي دوست داشتني ترين بنده ي خدا بوده كه دنيا رو بخاطر او افريده اند و بس ....
( خاطره ي اون صبح زيبا رو هرگز فراموش نخواهم كرد بخصوص حرف بابام كه گفتش : ببين فرزندم ما نمي تو نيم بيايم چرا كه .... بماند .... بزار خودم بدونم چي گفت .... الانم كه الانه حرفش تو گوشم صدا مي ده .... ولي راس مي گفت بخدا .... كاش كاش كاش .... بتونم جبران كنم .... )
ندايي ز دور بانگ زد ز من پر ز هياهو ندا زد ز من
بلبلي امد كنارم نشست
چكاوك ز دور ناله سر مي داد
عقابي ز كوه نگاهم مي كرد
جغدي كه در روز شكارم مي كرد
نداي ان شب فرياد من بود گمشده ي من اواز من بود
ناله هاي من فرياد من بود زجه هاي من عصيان من بود
امد كنارم اوازم ان شب
بي خبر شدم ز احوال شب
گفتم : كه چه شد ؟! اي يار شبم
گفتا : برون شو ز خود تو گم شو
فرياد من شو ، عصيان من شو
خيره شدم من ز كارت امشب
بي يارو همدم مانده ام هر شب
بيا كنارم كه تنهايم شب گمشده ي تو ، بي نازم امشب
گشتم ز دنيا براي ياري جز تو نبودست چنين فغاني
بيا كنارم ز خود برون شو نداي من شو ، اواز من شو
نداي من شو ، اواز من شو
نيشتمان
۸۶/۶/۱
تهران ـــ سبلان
هه ل په ره تو ، هه سته له خه و راچله كي ، هه لمه ت به ره
بو دوژمنان ، داگيركه ران خوين مژاني ناو كوردستان
ده بيني تو چه ك به ده ستان خوينيان ده رژي ناو دارستان
شه هيد ده بن له ريي ژيان قه ت نامرن له كوردستان
ئالا كه يان ، ئالاي به رزه سوور و سپي زه ردو سه وزه
هاوار ده كه ن له ريي ژيان يا نيشتمان ، يا نيشتمان
جا روو ده كه ن له خوينده وار چه ك له بو من ، قه له م بو تو
بخوينه تو كتيبه كان تيكوشه ر به له ناو ژيان
قه له م به ده س هاوار بكه نيشتمانت رزگار بكه
چه كي ده ست گه ر قه له م بي
شان به شان يه ك ، ده س به ده س يه ك
هاوار ده كه ين
يا نيشتمان ، يا نيشتمان
سه ركه وتنمان
بو كوردستان ، بو كوردستان
نيشتمان
۸۶/۳/۱۹
تاران ـــ سه به لان
۲۶ سه رماوز روژي پيش مه رگه له ته واوي گه لي كورد پيروز بيت ....
نه سره وتن تا سه ركه وتن
چونكه زور شاره زا نيم به زماني كوردي پيم خوشه ئازيزان كه خوم به زمانيك بناسينم كه زور پيم خوشه نيه به داخه وه هه مو ئيمه ي كورد باش تر ده زانين بو به زمانيكي ديكه ده نوسين .... باش ده زانم كه .... به راستي هاتومه ئه م دونيا مه جازيه كه بزانم بو ئيمه همه و كاتيك له ژيانمان بن ده ست بو وين هه مو كاتيك پر پر له ....
امده ايم كه بدانيم كيستيم و چرا امده ايم و چه مي خواهيم جز انكه مي خواهيم انسان زندگي كنيم ايا به نظر شما اين شورش و طغيان است .... اگر چنين است ، اري من شورشيم ، طغيانگرم و عصيانگري كه براي رسيدن به ارمانهايم هر انچه را كه سد راهم باشد خواهم شكست تا به جايگاه انسانيم برسم و فرياد زنم كه من كوردم و زنده ام ....
سلاويك به به رزي چياي قه نديل ....
به گرمي ئاگري زه رتشت ....
به روناكي تيشكي هه تاو ....
به سه وزي به هاري ولات ....
به روني ئاوي زريوار....
به سوري خويني شه هيدان ....
به دريژايي خاكي كوردستان ....
بو ته واوي گه لي كوردستان له هه ر چوارپارچه كه مان و له هه نده ران و له شاخه كان و ئه وي كه كوردي خوش ئه وي ....
ئامانج ناويكي زور زور زور شيرينه به لام من زور ليي خوشم نايه ت.... چونكه باوكم زورتر له نيوي هيرش خوشي ده هات ئه وكاته.... بلام چونكه ئيمه بن ده ستين .... واي خوايه .... ئيمه ئه ونده بي كه سيم كه ناتوانم نيوي خومان به دلي خومان بيت .... باوكم رويشت كه ته زكه ره م ( شناسنامه م ) بو ده ر بينه .... وتويان ناوي چيه وتي و هيرش .... نا نا نا .... نابي .... چونكه !!!! هيرش ماناي زور گرينگه ، سياسي و.... چونكه ئيمه ي كورد زور زاناين باوكه م وتيو نيوي ده نيم ئامانج به لام بو من هه ميشه هيرش ه چونكه ده بي روله ي من هيرش به سه ر زولمو ئه شكه نجه كات .... ( اخه اونا نمي فهمن كه امانج از هيرش .... بماند ولي حالا من دوتاشون دوس دارم چرا كه من هميشه هيرش مي كنم براي ئامانج هايم چه با قلم چه با اسلحه و چه با چنگ و دندان .... )
ئه م كاته كه ده نوسم .... خويندكارم له زانكوي عه ل لامه ته باته بايي تاران و مه د ه د كاري ئيجتماعي ده خوينم ( مددكاري اجتماعي ) جوريكه له كومه ل ناسيه ....
اره ....
اره .... مي گم ....
منم فرزندي از كوردستان ....
منم خود خود غم ....
منم خود خود درد ....
منم خود خود غربت ....
منم خود خود بي كسي ....
اما من و تو گر با هم باشيم مي شويم ما....
مي فهمي ما ....
ما پر انرژيم ....
ما پر نشاط پر قدرت و پر انديشه و تفكر ازادي ....
و ما ازاديم چونكه ما با هميم تا اخرين تنفس زندگيمان ....
بچگامو يادم نمي ره ....
اره .... اون لحظه من كه چشمانم را گشودم كنارم مرداني بودند كلاش بدست كه براي ازدي مي جنگيدند واه چه روزايي بود صداي توپ و تانك و فرياد كودكان و زنان .... جايي كه من در ان به دنيا امدم به ان مي گفتند مقر .... مي فهمي كه .... مقر ، مقر شير مردان كوردستان ....( مقري هيزي شاهو كه زوبه يان له و كاته خه لكي مه رخيل بون ....)....
واي هرگز شيون زنان و بخصوص مادرم را كه بر سر مي زد را فراموش نخواهم كرد .... واي مرداني كه تا ديروز من را مي بوسيدند و من متقابلن اسلحه شان را مي بوسيدم را هرگز فراموش نمي كنم .... واي چرا من ديگر نمي ديدمشان .... واي چرا همه شان غرق در خون روي بلانكارد به هلبجه ي شه هيد بر مي گشتند و مادران ما....
واي چرا ما اجازه نداريم به خاك خودمان برگرديم و اونجا زندگي كنيم .... مي دانم كه ما متهم به غربت زيستنيم .... مشكلي نيست چون ما زنده ايم .... و فرزندان كوردستان هميشه زنده خواهند بود ....
اگر پدران ما فريادهايشان در كوهستان هاي كوردستان بود كه كسي جز خود كورستان صدايشان را نمي شنيد امروز فرزندان ما فريادهايشان و انچه را كه انان مي گفتند و مي خواستند در دانشگاهها به گوش تمامي دنيا خواهند رساند .... كه اين را هم مديون غربتيم ....
۲۵ بهار از زندگيم گذشته اما انگار بچه اي هستم كه تازه متولد شد ه است چرا كه روز دانشجو را كه چند روز قبل است را به ياد مي اورم كودكيهايم را يادم مي ايد كه دائيم و عزيزانم اي رقيب را مي خواندند و من سرمست مي شدم اما الان من مانند داييم همان جوان ۲۵ ساله هستم كه اي رقيب را با تمام وجودم مي خوانم با اين تفاوت كه داييم كه معلم بود اي رقيب را در كوهستان هاي كوردستان و دشت شارزور مي خواند كه بيش از ۲۵ سال رنگ زندگي را به چشمانش نديد و در خون خود غلطيد اما با خونش درخت ازادي را براي من به ارمغان اورد كه من هم بعد از ۲۵ سال گذشتن بهار زندگيم اي رقيب را در دانشگاهها مي خوانم و دنيا را به وجد خواهم اورد كه اينان كيستند كه صدايشان تمام اسمان را پر كرده است ....
ئه ي ره قيب هه ر ماوه قه ومي كورد زمان نايشكيني دانه ري توپي زه مان
كه س نه لي كورد مردووه ، كورد زيندووه زيندووه قه ت نانه وي ئا لا كه مان
يك كوردستان ....
دو ديموكرات ....
سي پيشمرگه ....
بژي كوردستان ، بژي گه لي كورد ، بژي ئينسان و ته واوي ئا زادي خوازان ....
زنده باد انسانيت صلح و دوستي و برابري و ازادي ....
اما روزگار هميشه بر وفق مرادمان نيستش و نخواهد بود ....
مهم اينه كه بتونيم باهاش كنار بيايم و منم مي خام باهاش كنار بيام و كنارم اومدم ....
البته حتما يه مدت تعطيل مي كنم اما ....
اون لحظه كه پست خسته شدم از .... را نوشتم چند ساعت بعدش يكي از دوستان باهام تماس گرفت كه برا يه كاري بيام تو نت كه مجبور شدم اومدم ....
بعدش يكي ديگه تماس گرفت گفتش مي دوني كه عكست بدجور تو .....................اومده حواست باشه برو تو نت نگا كن ....
باز اومدم .... يكي از دوستام اومد رو خط داشتم ايميل مو چك مي كردم ....
چند لحظه اي بحث كرديم .... نمي دونم چي شد يهو .... خيلي برام سوال شد .... حالا .... كاش مي دونستم ....
به هر حال اينم توجيهاتي برا خودم بود چرا زدم زير قولم ....
چكار كنيم ما هميشه محكوميم به ....
نامه وي من كه مه رد نه بم نامه وي من دروزن بم
من ده مه وي كه من خوم بم من ده مه وي يه ك باوه ر بم
بو ئامانجم تي كوشه ر بم له ناو هوزم بي ده نگ نه بم
من نامه وي قه ت دو دل ببم له ناو ژيان بي شين ببم
من ده مه وي هاوار بكه م والله كوردم زور به تينم
هيزم هه يه ته واو كوردم روله يكي كورد په روه رم
خه بات ده كه م بو ئامانجم درو ناكه م قه ت له ژينم
كه سيك نه بي ببي هاوريم به تنيايي دور له هه ر كه س
تيكوشه ر م
چونكه كوردم ، كول نه ده رم ،نه ته وه ي گوردم
زور به هيزم
بازم بايد يه تلنگري به خودم بزنم كه ارامشم مداوم باشه ....
به اميد رسيدن تمامي شما عزيزان به امانج هايتان ....
يا حق
از كتابهايم و خدايي كه خالقم بوده
بريده ام از تمام دنيا ، اين چه حسي است ، نمي دانم .... نمي دانم ....
جز انكه مي دانم كه گيج گيج مست و بي حال روزگارم
نه سال اندي گذشته است و من امشب خواستم اخرين پكم را به سيگار بزدم .... اما باز نتوانستم چرا كه شايد ....
عقده هايي كه جامعه براي من بوجود اورده بود و من را با سيگار و .... اشنا كرده بود ، روزهاي سخت و طاقت فرسايي بود .... بي انصاف نباشيم من هميشه انساني بوده ام ....اما ....
بماند ....
حتي راه زندگيم كه الان پاي بدان گذاشته ام راهي بوده كه جامعه بر من تحميل كرده و من با اگاهي و اشراف بر ان چنين راهي را بگزيده ام چرا كه هميشه احساس كرده ام سر و گردني از اطرافيانم بالاتر بوده و جامعه به انسانهايي چون من نياز مبرم دارد و الا من كنج عزلت را اختيار مي كردم و زندگي اي داشتم بسيار زيبا و بي دغدغه هاي امروزي ....
خدا را شاكرم كه راهم راهي انسانيست و مرامم كمك به انسانهاي جامعه در رسيدن به امال و ارزوهايشان است ....
هرگز از انتخاب راهي كه برگزيده ام پشيمان نخواهم شد چرا كه راهي را مي روم كه ذات انسانيم انرا به من امر فرموده تا جايي قدم گذار مكاني و راهي باشم كه انبياء الهي برگزيده اند ....
از فرط تنهايي و نااگاهي خويش ۲۵ سال تمام از بهترين لحظات زندگيم در عقده و درد جامعه و انسانهاي اطرافيانم بر باد رفت و غافل از انكه نياز من نيازي انسانيست و دوستان من از جنس خودم بايد باشند نه چوب خشكي كه ارامشي كاذب و درد اور را به من هديه كند ....
تولد دوباره و زنده شدن انساني نو را به خود و جامعه تبريك مي گويم ....
و با افتخار مي گويم من امده ام كه طلوع افتاب را نويد دهم و ۲۵عمرم را يا شايد تمامي زندگانيم را فداي ارمانم نمايم ....
به ان شعوري كه بايد يك انسان رسيده باشد رسيده ام و با تمام قوا و انرژيم به جنگ تاريكيها خواهم رفت تا از نو دفتر زندگانيم را بنويسم ....
دفتري كه خود خط خطيش خواهم كرد و هيچ كس و هيچ شرايطي در جامعه اجازه نخواهد داشت خطي را روي دفتر زندگانيم بكشد جز الله كه صاحب اختيار دفترم است و هر انچه را كه بنويسد و امر بفرمايد با اغوش باز پذيرا خواهم بود ....
همه ي گذشته و هر انچه كه درد گذشته است را فراموش خواهم كرد و سعيم را دوچندان خواهم نمود كه انچه از گذشته واقعيت است را بپذيرم و انچه كه در حال است را ببينم و بكوشم كه انساني زندگي نمايم و هم و غمم را رسيدن به ارزوها و ارمان هاي انسانيم كه ساختن جامعه اي انساني را بدنبال خواهد داشت متمركز نمايم ....
به جنگ تاريكيها بروم و تمامي ارمانم را اگاه ساختن انسانهاي جامعه به شرايط و موقعيت و حق و حقوق و وظايفي كه دارند بنمايم و هرگز فراموش نكنم كه خود انسانم و تنها وظيفه ي من خود شخصي ام و نوع زندگيم است و تنها كاري كه از دستم برمي ايد دادن اگاهي و شعوري كه جامعه و بخصوص اطرافيان و عزيزترين كسانم به ان نيازمندند باشد و هرگز از خود غافل نباشم ....
سوگند به خالق تمامي كائنات و موجودات هستي :
در مقابل ظلم و ستم و بي عدالتيهاي جامعه و بر ضد انسانهاي هوس ران و شكم پرست و حيوان صفت در جامعه و اسثمار گر مستضعفان اني به خود تعلل نخواهم داد كه اجازه دهم تداوم يابد بلكه تمامي تلاشم را در از بين بردن بي عدالتي و جور و ستم خواهم نمود حتي اگر به قيمت سوزاندن دفتر زندگانيم باشد و سر خود را به باد دهم ....
به اميد ان روز ....
بسم الله
( نمي شود ، نمي شود ، اي بي اراده ي نفهم )
نتوانستم اخه هنوز دوسش دارم و بهشم محتاجم ..............
تا كي منتظر باشيم و فرياد زنيم انسانم ارزوست ....
۲۵سال از بهار زندگيم به سر امده اما ان انساني كه من ارزويش را دارم نيافته ام ....
چقدر بايد ما انسانهاي احمق دنبال چيزي باشيم كه بدهيست كه يافت نشدنيست ....
هميشه ارزوي مدينه اي فاضله را در سر داشته ام اما زهي خيال باطل و راهي بي هدف ....
بخدا از همه چيز بريده ام حتي از خود خدا هم بريده ام .... اين منم كه يك ماه است نماز نخوانده ام .... خداوندا چقدر التماست كردم كه گذشت و خاطرات بسيار تلخ انرا برايم اسان گردان كه با ان كنار ايم ....
خاطرات تلخي كه از دون صفتان برايم به يادگار مانده است .... سخت است بخدا .... اسم پاسدار ، بسيجي ، جمهوري اسلامي ، بمب ، ارپي جي ، تيرباران ، اعدام ، معلم شهيد ، شهيد ، گلوله ، زخمي ، غربت ، زندان ، فرار ، اواره گي ، خون .... تمامي عقده هايم زنده مي شود و با تمام وجودم مرگ را ارزو دارم .... مگر اين انسان احمق دون صفت چه مي خواهد و چقدر حريص است ....
خيانت انچه كه هميشه ازارم مي دهد .... دختركي كه عاشقش هستي اما جلو چشمانت با كمال وقاحت به عشوه و ناز براي ديگري مي پردازد .... دختر كه نامزد دارد و به التماست مي افتد كه ببوئي اندامش را .... سرگرم كارهاي روزمره و فرار از دغدغه ها هستي كه بي عرضه ات مي خوانند كه هوست را به فراموشي سپرده اي ....
نمي شود بخدايي كه الان از او دور شده ام نمي شود .... پاك دلتنگ خودم شده ام .... ان انرژي ، ان پاكي ، صداقت و ازاديخواهي و انسان انديشي را بايد لگد مال كرد و همچون ديگر سگان جامعه شد يا نه انكه منزوي شد و پاك از اين عالم بريد كه رسواي خودت نشوي ....
منگ منگه ، بي پناه و تنها ، مغرور و خودخواه چرا كه انچه يافت مي نشود انم ارزوست ....
اري انسانم ارزوست ....
انسانم ارزوست ....
انسانم ارزوست ....
انسانم ارزوست ....
بخداوندي خدا سوگند انقدر غرق در درد ديگران شده ام كه خود را پاك فراموش كرده ام ....
كسي نيست بگويد اخر احمق بي شعور ، خود را بچسپ تو را چه به خريت ديگران ، هر كه خود ان خواهد همان كند و لايقش همان باشد تو را سه نه نه ....
پناه بر خدا مي برم كه تهادلي كه سالها ارزويش را داشتم بين دردهايم دغدغه ها و تمام هدفهايم و زندگي شخصي خود ايجاد نمايم كه از خود غافل نشوم كه پشيمانيش زماني باشد كه ديگر زمان ياريم ندهد كه جبرانش كنم ....
فرياد مي زنم و به تنها جايي كه به ان تعلق دارم و به من ارامش مي دهد پناه مي برم :
اشهد ان لا الله اله الله و اشهد ان محمدا رسول الله
پناهم و تنها تكيگاه خستگيهايم نماز و سجده هايي كه براي او مي برم ....
قسمت مي دهم كه ياريم كن كه بتوانم خود را بيابم و فراموش نكنم كه من هم انسانم ....
مناسبتش روز دانشجو بود حيف شد من نرسيدم ، اخه سرود دانشجوا كه من عاشقشم را خونده بودن
يار دبستاني من ، با من و همراه مني ....
دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه
كي مي تونه جز من و تو درد ما رو چاره كنه
مث پارسال حرف دلاشونو بچه ها نوشتن كاش منم بودم ....
پارسال منم نوشتم :
شيوه ني من شيوه ني ئينسانيه ( فرياد من فريادي انسانيست )
اما نوشته ي يكي از بچه ها رو هرگز فراموش نمي كنم :
دستي كه نان مي دزدد ازادي نمي دهد
يا رب مكن از لطف پريشان ما را
هر چند كه هست جرم و عصيان ما را
ستيز من تنها با تاريكيست ، من براي نبرد با تاريكي شمشير روي تاريكي نمي كشم ، چراغي مي افروزم .( زرتشت ) .
روز دانشجو مبارك .
...........................................................................................................................
اخرين اسه مسي كه در واپسين دقايق روز دانشجو بود ، رسيد دستم . با محتوياتي كاملا متفاوت با اولين اسه مسي كه برام فرستاده بودن ....
............................................................................................................................
دست اويز بيگانه !
اشوبگر!
نه اگاه فريب خور!
اي مخل امنيت اجتماعي !
شرور !
جاسوس !
اوباش !
دانشجو !
روزت مبارك .
...................................................................................................( اين كجا و ان كجا )
............................................................................................................................
اولش كلي خنديدم و حال كردم باهاش تا اخرش كه نوشته بود دانشجو ! جاخوردم ! يعني چي ! نفهميدم ! خلاصه پاك گيج شده بودم !!!! اما با اتفاقات امروز فكر كنم فهميده باشم اينا معنيش چي بود شايدم فكر كرده باشم ....
صبح برا كار تحقيق روشم رفتم دانشگاه تهران ، مي خواستم تاريخچه موضوع تحقيقم رو تو منابع دانشكده ادبيات تهران يا كتابخانه مركزيش در بيارم اخه دانشكده خودمون هيچي نداره ![]()
ساعت ۹ رسيدم سر در دانشگاه ، رفتم كارتمو بزارم برم .ديدم نگهبانا كه تعدادشون زيادتر از بقيه روزاي ديگه بود گفتن : اصلا نمي شه !!!! حالا علامه هم هستي غير ممكنه بزاريم .... جا خوردم .... گفتم من فقط مي خام از منابع اينجا استفاده كنم، فقط همين .... ديدم گفتش نه برو فردا بيا ....
منگ شده بودم .... گفتم اقا لطف كنيد اجازه بديد برم تو .... بابا من كه دانشجوم .... ديدم گفتن : امروز روز خاصيه نمي شه رفت تو ، به ما اينجوري دستور دادن ....
جا خوردم گفتم چه روز خاصي گفتن : روز دانشجو !!!!
گفتم : ۱۶ اذر روز دانشجو بود !!!! گفتش برو ديگه حرفم نزن ....
حالم گرفته شد .... از خيابون ۱۶ اذر رفتم بالا ، كل دراي فرعي وي رفتم كه ببينم اجازه مي دن برم تو كه نزاشتن .... حال و هوا دانشگاه مث قبلنا نبود پشت دانشكده حقوق داشتم رد مي شدم .... پر بود از مامور پليس و اتوبوسهايي كه پرده هاشونو كشيده بودن و داخلشم معلوم نبود ....
بي توجه از كنارشون رد شدم و فكر تحقيقم بودم .... واي من قول دادم به استاد كارمو زود تحويل بدم كه شرمنده نشم ....
اومدم پايين موبايلم زنگ خورد واي يكي از دوستام از اورامانات بود .... چقدر هواي شهرمون به سرم زده كه از اين خفقان و هواي الوده فرار كنم .... يه كتاب مي خواست براش بفرستم كلي گشتم پيداش نكردم ، حدود ۱۲ شده بود .... رفتم كه ببينم مي تونم برم داخل دانشگاه كه كار تحقيقمو انجام بدم و شرمنده روزگار نشيم ....
گفتم شايد الان اجازه بدن برم تو ....
اومدم از خيابون ۱۶ اذر برم .... صدايي از بالا كل وجودمو به خودش جذب كرد .... تعداد زيادي دانشجو بودن ....
يك صدا مي خوندن : يار دبستاني من با من و همراه مني .... و دس مي زدن ....
قبل رسيدن دانشجوا به دم در ۱۶ اذر .... بهم اجازه دادن برم تو تازه كارتمم نگرفتن ، جالب بود برام .... البته كارتمم نگانكردن زياد فكر كنم متوجه نشدن من مال تهران نيستم .... والا به قول خودشون يه روز خاص بود و منم كه از بچه هاي علوم اجتماعي علامه بودم ....
خواستم برم پي كارم و زود تحقيقمو تموم كنم اما برا يه لحظه كنجكاو شدم ببينم دانشجوا كه سرود مي خوندن كجان و برا چي اينو مي خوندن .... اونم بيرون دانشگاه .... البته مي دونستم اين سرود جنبش دانشجويي سالهاي خيلي دور بوده كه به يادگار برا دانشجوا مونده و مناسبت هم داشت ....
واي ۱۰۰ الي ۱۵۰ تا دانشجو داشتن در ۱۶ اذرو از جا مي كندند و مي گفتن :
دانشجو مي ميرد ذلت نمي پذيرد ....
پليس با اين بي غيرتي نديده هيچ ملتي ....
واي چرا نمي زارن دانشجوا بيان تو .... مگه دانشجو نيستن ....
به شعاراشون فكر مي كردم : پليس با اين بي غيرتي نديده هيچ ملتي ....
هوراي بچه ها كل منطقه را گرفته بود ، اره كار خودشونو كردن و در رو به زور عشق باز كردن .... اخه دانشجو بودن و مي خواستن بيان تو مث من شايد .... يا شايدم ....
ياد دو ساعت قبل افتادم ، همه ي درا رو گشتم كه با خاهش و تمنا برم دنبال تحقيقم .... اما نزاشتن .... جالب بود برام كه پر شده بود از مامور و لباس شخصي هاي تيپ خاصي .... جا خوردم من كه چه خبره امروز .... از يه كوچه رفتم بالا ديدم واي پر پليس ضد شورشه .... ديگه مطمئن شدم خبري هست كه من ازش بي خبرم ....
به قول بچه ها گفتني من بچه مثبتم اونم از نوع خفنش![]()
دنبال درس و مشق و تحقيق و بي خبر دور و برم ![]()
خدا نكنه دانشجوي يه مملكت مث من باشه ندونه اطرافش چه خبره ....
بگذريم من رفتم پي خودم و كارامو كردم زياد طول نكشيد كارم تموم شد از كتابم كپي برداشتم .... خسته بودم مي خواستم زود برم بيرون تا رسيدم دانشكده فني ديدم بچه ها جمع شده و روز دانشجوي كه مي گفتن اينجا مراسم بزرگداشتش بود .... خيلي جمعيت زيادي بودن .... بعد شروع كردن يار دبستاني و خوندن برام جالب شد كه ببينم چه خبره .... اخه وايساده بودم كسي بياد و به عنوان مددكار اينده ي جامعه اين روز و بهم تبريك بگن .... زهي خيال باطل .... بعد واي خداي من .... اين صداها اشنا بود برام .... داشتن كوردي مي خوندن بچه هاي كورد بودن ( ئه ي ره قيب ) مي خوندن اونم با يه حس خاصي و با فريادهاي غرا و بلند .... نمي دونم چي شد كل بدنم از صداي غراي اونا لرزيد .... خودمونيم من كه ازشون ترسيدم اخه معلوم بود همشون عاشق كردستانن اره معلوم بود همشون عاشقا
بعد خوندن ( اي رقيب و اي شهيدان ) اين شعارا رو يكصدا فرياد مي زدن :
( چيزي كه برام جالب بود خيلي ار بچه هاي ديگر اقوام ايران از ترك و فارس و لر و عرب از هر قشري كه بودن همراه اونا شعارايو تكرار مي كردن كه زبان مادريشون نبود و معنيشم نمي دونستن .... اما لابد يه چيزي هست كه كوردها هم دارن شعار فارسي مي خونن و اونا هم همچنين .... )
كوردستان ، كوردستان : گورستاني فاشيس تان .... ( كردستان گورستان فاشيست بوده و هست )
كوردستان ناوي به رزه دوژمن ده خاته له رزه . (اسم با عظمت كردستان هر دشمني و به لرزه مي ندازه)
پيشوا پيشوا ريگات ، ريگه ي ئيمه يه ( رهبرم راهت ، راهم خواهد بود )
خوازياري يه ك گرتن دژ به ليك دابران ( خواهان اتحاديم نه تفرقه )
و همچنين چشمم به پلاكاردهايي به اين عنوان افتاد كه تعداد عكس زيادي نيز از دانشجوي و فعالان مدني كردستان نيز ديده مي شد :
عدنان حسن پور ( محكوم به اعدام - روزنامه نگار) ــــ روناك صفار زاده ( فعال جنبش زنان )
هانا عبدي ـــ ياسر گلي ــــ هدايت غزالي ــــ صباح نصري و بقيه را كه نديدم ـــ اينان را همه مي شناختند اما من متاسفانه فقط اسمشان وعكسشان را ديده بودم ....
پلاكاردايي كه من ديدم اينا روش نوشته بودن :
كرمانشاه و ايلام اصليترين قرباني پاكسازي فرهنگي و زباني ....
نابود باد دشمني عليه مبارزات حق طلبانه ي ملت كرد ....
نقض حقوق بشر در كردستان تا كي ؟!
حق تعيين سرنوشت اساس كرامت ملتهاست ....
................................................................................
خيلي خسته بودم مي خواستم برم خونه و ديگه چشام داشت سياهي مي رفت اما يكي از دوستان دانشجوي عزيزم را كه از همدان اومده بود ، ديدمش و كلي انرژي گرفتم كه اون چقدر خسته هستش اما اومده اينجا .... راستي دوستم گفتم بود يك شنبه امتحاي ميان ترم داره برا چي اومده بود .... گيج شدم باز .... يعني فقط برا بزرگداشت روز دانشجو اومده ....
در حين خوش و بش با دوستم از تريبون شنيدم كه : ( لازمه كه بگم من تا اسم كرد مي ياد خودمو گم مي كنم و كل حواسم مي ره اونجا .... نمي دونم چرا .... شايد برا اين باشه اونجا زاده شدم و گوشت وپوست و استخوانم متعلق به اونجاست .... )
داشتند مي گفتند :
ما مطالباتمان را مطابق با مواد اعلاميه ي جهاني حقوق بشرمطرح مي كنيم و شعار ما ايران براي همه ي ايرانيان است .... اتحاد تمامي نيروهاي دمكراتيك را خواستاريم تا جامعه امان به سامان برسد ....
چشم تمام ايرانيان به جنبش دانشجويي و فعالان مدني است .... برخي با اين دليل كه طرفدار ايدوئولوژي حاكم نيستند مجازات مي شوند .اما ما كوردها به اين دليل كه كورد هستيم مجازات مي شويم ان ها مي گويند ما بايد بجاي شما تصميم بگيريم.ايا اينكه ما مي خواهيم خود تصميم بگيريم تجزيه طلبي است ؟!اينجاست كه كرامت انساني ما خدشه دار مي شود.اميدوارم روزي جامعه ي ايران به سامان برسد ....
رفتم تو تفكراتم و كاملا گيج شده بودم كه اينها چه مي گويند : اينها رو كه همه دارند ، حتي حيوان هم خودش براي خودش ، تصميم مي گيرد .... واي مگر اينها حق تصميم ندارند كه اين را مي گويند يا اينكه دارند و ديوانه اند .... الله اعلم ....
يادم افتاد خودمم كوردم به فكر رفتم كه راس مي گن يا نه ؟!
فقط يه چيز يادم افتاد اون روزي كه با خونواده اومديم تهران بابام گفت :
بچه هاي گلم فكر نكنيد چون شما دانشجوييد اوردمتون اينجا؟! كوردستان ديگه جا زندگي نيستش ؟! يه موقعي بود اما حالا نه ديگه ؟! بخصوص الان كه بدتر شده ؟! فعلا اينجا مي مونيم ، بچه هاي گلم من كه عمرم همش تو غربت بود و اينجا پير شدم و اينجا هم مي ميرم اخرين وصيت من به شما اينه كه عزيزان من سرزمينتان را هرگز فراموش نكنيد !!!!!!!!!!!!!!!!
كوردستان را بخاطر بسپار و هرگز فراموشش نكن ....
تا ازادي ....
مي رويم ما ، مي رويم به جنگ خفقان
مي رويم كه فرياد زنيم : ما زنده ايم
امده ايم ما
به جنگ خفقان
به جنگ سركوب
به جنگ ظلم و ستم
امده ايم ما
براي ازادي
دمكراسي
و
رهايي انسان
كه فرياد زنيم يك صدا:
دانشگاه زنده است ....
..................................
اس ام اسي بود كه اومد برام ....
هرچه زنگ زدم بهش جواب نداد مشغول بود ....
نمي دونم چرا اس ام اس مي دن اما من نمي فهمم منظورشون چیه ....
تا ازادي ....
روز دانشجو .... روز مبارزه دانشجويان ازاديخواه و فرهيخته براي ازادي .... روز مرگ خفقان .... روز فرياد جوانان غيرتمند سرزمينمان .... روز دانشجو ودر يك كلام روز بازگشت به انسانيت ....
همه با هم در اين روز فرياد خواهيم زد : (البته با توافق بچه ها امسال به ۱۸ موكول شده است )
دانشگاه زنده است ....
دانشجو روزت مبارك ....
و فراموش نخواهيم كرد شعار جاودان دانشجويانمان كه فرياد مي زنند يك صدا:
دانشجو مي ميرد ، ذلت نمي پزيرد ....
۱۳ اذر را هرگز فراموش نخواهيم كرد همكلاسي هايمان را و تمامي اناني كه به استقبال اين روز باشكوه ، روز مبارزه با خفقان رفتند و ما بجاي دادن دسته گل هايمان به دست اين جوانان دستبند اسارت را به دستشان زديم و دستهايشان را با ميله هاي سرد زندان اشنا نموديم ....
مگر اين دانشجويان چه مي خواستند كه چنين بلايي بايد سرشان اورد ....
مگر نمي دانيم كه دانشجويان ترمز قطار ازادي را كشيده اند و هرگز متوقف نخواهد شد ....
برايم خنده دار است اناني كه مي خواهند قطار را متوقف كنند خود احمقانه سرعت قطار را دوچندان مي كنند ، دلم به حالشان مي سوزد و نمي دانند احمقانه بروي اتش زير خاكستر بنزين خواهند ريخت.... نگرانم برايشان ، هر چند كه ما را زودتر به مقصد خواهد رساند .... حماقتشان را به سخره خواهيم گرفت و فرياد مي زنيم :
دانشگاه زنده است ....
دوستانمان در بند اند ....خواب را از سرمان ربوده اند ....۱۳ اذر كه خبر را شنيدم تا صبح خوابم نبرد هر چند كه من و انان شايد فرسنگ ها فاصله داشته باشيم .... مهم ان است كه هدفمان يكي ست و جز هوايي تازه براي تنفس و ازادي چيزي نمي خواهيم .... تا ۶ صبح خوابم نبرد .... انسان است و خسته مي شود از فرط خستگي خوابم برد ....
خواب بودم و ديدم صحنه هايي را در خواب .... و ا لان هم كه مشغول نوشتنم .... مجالم نمي دهند كه تمركز داشته باشم .... و بنويسم ....
واي چه وحشتناك بود ....
ميدان ارژانتين بود همان جايي كه خاطرات بسيار شيريني از ان دارم .... ان طرف ميدان خيلي از دانشجويان كورد با همان لبخند روي لبانشان و صورت معصومانه و چهره هاي شيرنشان مشغول بحث بودند داشتند طبق معمول براي ازادي انسانيت تبادل افكار مي كردند ....
نزديكشان شدم .... تا رسيدم يكي از انان صدايم زد تو ديگر چرا امده اي ؟! ما كه هستيم ، نيازي نبود تو بيايي.... ما نيرويت را لازم داريم .... گيج شده بودم .... پرسيدم خبري شده دوستانم ؟!
هيچ كدام جوابي ندادند و هر كس مشغول ادامه ي حرفهايش بود ....
يكي از انان نگاهش را به چشمانم دوخته بود و با خنده هاي شيرنش به من ارامش مي داد .... حس كردم امدنم را تحسين مي كند اما كمي نگراني از ديده گانش موج مي زند ....
از خيابان الوند دختري بسيار زيبا و قد بلند با پوششي بسيار شيك و زيبا و غير معمول جامعه ي ما به طرف ميدان مي امد .... غير معمول جامعه .... چرا كه نه روسري نه چادر و نه مانتو .... و قسمتي از اندامهايش ....
ديدم به خيابان الوند زل زده است و شروع به داد و بيداد كرد كه اينانند كه ما را به جان هم انداخته اند .... واي جمعيت زيادي پايين مي امدند همه بر سر و كله ي هم مي زدنند و تمامي لباسهايشان خوني بود ....
از هر قشري درونشان بود .... پير ،جوان ،زن ، مرد ،دختر ،پسر ،روستايي ، شهري ، كارمند و بازاري ، كارگر و زنان محجبه و بي تفكر و زنان بي حجاب متفكر هم درونشان ديده مي شد .... از هر ايده و تفكري درونشان ديده مي شد كه هركدامشان با پوششي خاصي ديده مي شدند ....
تا چند لحظه ي پيش به سر و كله ي هم مي زدند .... اما .... تا مارو ديدند همه راهشان را يكي كردند و به طرف مان امدند .... همه دوستان كوردم فرار كردند و به من نيز گفتند : فرار كن .... نمي توانيم كاري بكنيم .... دو تا از موبايل بچه ها افتاد جرات نداشتند بايستند و برش دارند و رفتند و همه از من گم شدند ....
فقط در اين تفكر بودم كه موبايل بچه ها دست انان نيفتد .... غافل از اينكه انان به من نزديك تر مي شدند .... يك ان صدايي امد بدو .... بخودم امدم فرار كردم اما سرعت انان زياد بود و من كندتر مي رفتم ( و به فكر بودم نكند تاريخ تكرار شود و همچنان ما مظلومان جامعه مان بمانيم و هميشه كاسه كوزه ها را بر سر ما بشكنند و ما غفلت كنيم و حقانيت خود را به اثبات نرسانيم ..... ) يك ان از خواب پريدم .... ساعت ۸ بود كلاس داشتم ، حال نداشتم سر كلاس بروم .... سيگاري را روشن كردم كه ارام گيرم و تسكين دردهايم باشد ....
از خواب كه پريدم ندايي درونم را ارمش مي داد و فرياد دانشجوياني را مي شنيدم كه :
دانشگاه زنده است ....
يك شنبه با بچه هاي كورد ظاهرا برنامه اي براي روز دانشجو تدارك ديده اند اميدوارم مشكلي پيش نيايد ....
ازادي ، انسانيت ، صلح و دوستي مرام ماست ....
تا ازادي ....
دانشگاه زنده است
دانشجو روزت مبارك
راستي امروز سوم اذر است من داشتم وبمو نگا مي كردم به ياد خوابي افتادم كه ديده بودم و بالام نوشتمش ....
همون مراسم ۱۸اذر كه به مناسبت روز دانشجو بوده حدود ۲۰۰۰نفر از دانشجويان اونجاروز دانشجو رو برا خودشون جشن گرفتن .... و به نمايندگي از هر طيفي امدن بيانيه خوندن .... برام جالب بود كه بنويسم همون روز ۴ تا كورد و گرفتن و در حال حاضرم در زندان اوين بسر مي برن ....
اين بود تعبير خوابم .... خب الهي شكر به خير گذشته .... زندان كه نامي اشناست برا كوردا .... خدا ختم به همين كنه ....
راستي كوردا كه تو اون جمع ۳۰۰ نفر بيشتر نبودن چطوري ۴ تاشونو گرفتن پس بقيه رو چرا گرفتن نكنه باز تاريخ تكرار شده ....!!!!
اين نيز بگذرد ....
ئه م كه له بچه مه رهه مي زامي دلي ديوانه يه
گه رچي دوژمن وا ده زانه من به ديلي لال ئه بم
باش بزانيه ، كونجي زيندانم قوتابي خانه يه
گرتن و ليدان و كوشتن عاميلي ئازاديه
قور به سه ر ئه و دوژمنه ي هيواي به به نديخانه يه
ببورن شيعره كه م له بير نه ده هات ئه وه م نوسيه وه كه نيازم پي بو ....
مفهوم:
اخرين منزلگاه ما به يقين كنج زندان است ....
دستبندهاي دستمان مرهمي بر دل رنجديده امان خواهد بود ....
(چرا كه دستبندهايمان نويد ازاديمان را به ما خواهند داد .... )
گر چه دشمن فكر مي كنم اسير كه مي شيم لالم مي شيم و دست از فعاليت هايمان بر مي داريم ....
(دشمن به خيال خام خودش فكر مي كنه ما با زندان رفتن لال مي شيم ....)
اما اينو يادش رفتم كه كنج زندان برامون دانشگاه هيه كه اونجا هم هرگز دست از تفكراتمان بر نمي داريم و انديشه هايم را پرورش خواهيم داد ....
(زندان چگونه زيستن را به ما خواهد اموخت .... )
زندان و شكنجه و زدن و كشتن اينا مقدمه هاي ازادين و ما به فال نيك خواهيم گرفت ....
خاك تو سر دشمني كه اميدش برا زنده ماندنش زندان و خفقان و سركوب باشه ....
بيگمان سركوب ، خفقان ، شكنجه و زندان ، مقدمه ي پيروزيند و نويد ازادي نزديك را خواهند دا د ....
چند روز بعد روز دانشجوست و همچنان دانشجويان فرهيخته ي سرزمينمان مي خواهند فرياد زنند :
دانشگاه زنده است ....
ياد روز دانشجو مي افتي دور و برت را مي پايي ياري را نمي بيني ، واي دوستانم كجايند .... در خيالات سالهاي پيش و خاطرات بودن با دوستان گم مي شوي .... ناگهان به ياد دوستان و يارانت مي افتي كه سال ها پيش خونشان را براي ابياري درخت ازادي فدا كرده اند ، ياد دوستاني مي افتي كه همدمشان ميله هاي سرد زندان است ، ياد اناني مي افتي كه از حياتي ترين حق خود كه همان حق زندگي و تحصيل است محروم شده اند ، ياد اناني مي افتي كه مدال افتخار ستاره دار شدن را به دوش مي كشند ، ياد اناني مي افتي كه تا ديروز كنارت سر كلاس ها حاضر بودند و كلاس را به چالش مي كشيدند و ماها حض مي برديم ، اما صندليهايشان را كه نگاه مي كني جز تصويري خيالي چيزي از انان نمي بيني ، كجايند دوستان : تعليق خرده اند ، محروم از تحصيل اند ، از امدن به دانشكده محروم شده اند و بدتر از ان در دادگاهها بايد اتهاماتشان را پاسخ گويند و در جاي متهم نشسته اند ....
پاك گيج شده ام مگر اينان بچه هاي همين انقلاب نيستند مگر همه ي انان با صداي شليك مسلسل و ارپي جي بمب و صداي اژير قرمز چشم به جهان نگشوده اند ، مگر اينان همان فرزندان پدرانمان نيستند كه در خون خود غلتيدند ، مگر فرزندان مادراني نيستند كه در داغ فرزندانشان دق مرگ شدند ، مگر اينان همان فرزندان سرزمينمان نيستند .... نمي دانم چه كرده اند كه اينگونه شلاق خفقان را بايد با تمام وجودشان حس كنند .... واي به روزگارمان چه امده كه بايد فرزندانمان در كميته ي هاي تفتيش عقايد جواب اتهاماتي را بدهند كه براي ان زنده اند ....
اولين سوالي كه ازت پرسيده مي شه ؟ ورود غير قانوني به دانشكده ؟! ( فكر كنم بايد كلاس كه نداريم حق ورود به دانشكده را هم نداريم ) ( ولي بخدا من كلاس داشتم همون لحظه هم .... ) تا مي رسي به خنده دار ترين و اخرين اتهام توهين به مسئو لين نظام و اقدام عليه امنيت ملي !!!! انوقت از ته دل خند ه ات مي گيرد از اين چرنديات .... مگر مطالبه ي حق تنفس و حق زندگي ، جرم است ....
شوراهاي صنفي و انجمن هاي اسلامي را پلم مي كنند كه به اهداف خام و بچه گانه اشان برسند .... زهي خيال باطل .... چرا كه دانشگاه زنده است و اجازه نمي دهند تعفن جامعه ، دانشگاهها را الوده كنند ....
دانشگاه زنده است ....
براي ازادي ، برابري ، صلح و دوستي و رسيدن به مقام انسانيمان تعليق كه سهل است ، اخراج كه سهل است ، زندان كه سهل است ، تا پاي جان در رسيدن به اهدافمان خون را نثار ايندگانمان خواهيم كرد ....
تا ازادي ....
دارم منفجر مي شوم ، نمي دانم چطور بگويم .... مي خواهم فرياد بزنم ، فريادي از ته دل كه بسوزانم تمام عالم هستي را ، از هيچ كس گله ندارم جز از خداي عالم كه سرنوشتمان را اينگونه رقم زده است و روزگارمان اينگونه بايد سپري شود ....
ارزوهايم را بر باد رفته مي بينم ، مي خواهم پشت پا بزنم به تمامي ارزوهايم و تمامي هدفهايم .... روزگار بر وفق مراد نبوده ونيست ، كاش كسي بود كه با او درد دل كنم .... ناي نوشتم هم ندارم كه كمي تسكين دردهايم شود ....
نمي خواهم از انچه در درونم جولان دارد بنويسم ، نمي خواهم كسي را در دردم شريك گردانم .... فقط مي گويم .... كاش كسي بود كه سر بر شانه هايش مي گذاشتم و تاسحر زار مي زدم تا به ارامش برسم و اتش درونم كمي التيام يابد ....
بيرم ده كرده وه له براكوژي كه له ناومانا باوه ، به داخه وه ، هه زار هه زار جار به داخه وه .... له به ر خومه وه ده موت كاتي براكوژيمان به سه ر هاتوه وه دلم به م خه يالانه وه ساريژي زامه كاني ده كرد ....
بابم هاته وه به دليكي زور په روشه وه ، دواي سلاوه كه ي پلاماري دا سه ر سه ته لايته كه مان كه كاناله كه ي بگوري .... ئيمه پي كه نين بابه هه م چي بوه ....
هه ر ئه و كاته كه زرده ي كه نين له سه ر ليوي هه مو مان بؤ باوكم داي به سه ريا وام زاني كؤ سيكي گه وره ي كه وتوه ، پي كه نين مان بري و گويمان گرت له قسه كاني بابم ....
وتي روله كوردستان فه وتاوه ته واو ، براكوژي ده س پي نه كا باشه ؟! وتمان بو ؟!چي بوه ؟!
چه ن روژ پيش بو خه وه ريان دا كاك مه سعود بارزاني ويستيانه تيروري كه ن ! وتمان به لي . وتي ده زانن ئه وه ي كاك مه سعودي داوه ته به ر گؤ للة ده لين له باديگارده كاني خوي بوه ؟! كه سه ر به( پ ك ك) .... قسه كاني باوكم له گيژاوي خه يالاتي گم بؤ .... ديتر هيچي نه وت بيجگه له وه كه له به ر خويه وه ده يوت هيوادارم درؤ بيت ....
دونيا له به ر چاوانم تاريك بؤ وام ده زاني كاتي براكوژي به سه ر هاتوه به لام نازام كه ي ئيمه زانا ده بين كه براكوژي هيچ ده رديك له ئيمه ده وا ناكات ....
هيوادارم خه به ره كه درؤ بيت ، تا كو ئاگري براكوژي له ناومانه هه ل نه گرسي...
به هيوام له براكوژيكاني جاران ده رس مان وه ر گرتوبي تا كو ديتر ده سته كانمان به خويني براكانمان سوور نه بي ....
ده لم گيراوه به وه خودايي ناتوانم ديتر له م باره وه بنوسم ، قسه ي زؤرم پي و .... كه توزيك باسم له براكوژي كرد و هه ر كاتيك قسه كاني باوكم ديته وه بيرم كه له به ر خويه وه له گيژاوي خيالي ده ي وت هيوادارم درؤ بيت تا كو براكوژي كه مان زيندوو نه بيته وه ....گؤ م وستاوه ناتوانم ديتر بير له ئه م باسه بكم چ بگه يه ت به ئه وه كه له سه ري باس كه م ....
له بيرمان نه چي ئه گر بي تو كاك مه سعوديش نه بي ، هه زاران هه زار وه ك كاك مه سعودمان هه يه .... وه مه سعوده كاني كوردستان هه مو كاتيك زيندوون وه قه ت نامرن ....
كاك مه سعود خوي ناودار نيه ، خوي بيجگه ئينسانيكي كوردي ئازادي خؤاز كه سيكي ديتر نيه ، به لا م دوژمنانمان باش بزانن بيرو هوشي كاك مه سعوده كه ئه وي به كاك مه سعود كردووه ....
كه س نه لي كورد مردووه .... كورد زيندووه
مژده ، مژده ، مژده به كوردستان ....
اين خبرم مث خبر قاله مره دروغ دشمنانمان بود ....
دلمم نمي ياد اينم پاك كنم چرا كه مي فهميم كه دنيا نمي تونه ما رو به جوون هم بندازه ....
كاك مسعود و امروز تو ماهواره ديدم كلي حال كردم ....
حالا بماند چرا ....
توجامعه
تو محله
تو رفيقا
دانشجوا
هم كلاسا
مدرسه ها
همه باشن به فكر خود
چرا بايد اينجور باشه ؟!
تو كشورا
تو شهر ما
تو روستاها
تو دهاتا
همه باشن به فكر خود
چرا بايد اينجور باشه ؟!
تو قاره ها
تو رؤ يا ها
تو خيالات
تو اين دنيا
همه باشن به فكر خود
چرا بايد اينجور باشه ؟!
؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
تو هم مي خواي مث اونا
به فكر خود باشي الان
تو هم باشه
مثل همه
به فكر خود باشي خوبه
اما مي شه
منم باشم
مثل شما ، مثل اونا
نه نمي خوام ، نه نمي خوام
باشم منم به فكر خود
اخه دلم نمي زاره
مي گه بهم
تو نبايد
مثل اونا
اون وحشي يا
باشه فكرت مثل اونا
تو انساني
وجدان داري
مي دوني كه
انسان چيه
ادم كيه
وجدان چيه
مي دوني كه
زيستن چيه
هم نوع كيه
زندگي چيه
بيا بازم تو فكر بكن
چي هستي تو ؟! كي هستي تو؟!
نيشتمان
۸۵/۷/۲۰
تهران
از غم نامردميها بغض ها در سينه دارم
چند هفته ايست تغييرات بس عميقي را در خودم مي بينم كه احساس بد تنهايي را از من زدوده است ....
تغيير هميشه در من بوده و هست و خواهد بود اما بايد ثباتي را داشت و تغييراتمان انگيزه اي براي جلو رفتمان و رسيدن به ارزوهاي انسانيمان باشد ....
هميشه هدفهايم را با خود مرور مي كنم و هر از چند گاهي روي كاغذ مي اورم كه فراموش نكنم انچه را كه براي ان مي زيم ....
دسته بندي از اهدافم نتيجه ي تغييراتم بوده كه براي رسيدن به ان مي نويسم كه فراموش نكنم و هميشه ملكه ي ذهنم باشد و با رسيدن به يك هدف كه مقدمه اي براي اهداف ديگرم است با جان و دل خواهم كوشيد ....فعلا تمركزمان بر هدفهاي كوچك پايين تا پلي باشد براي رسيدن به ارزوهاي زيباي انساني....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــ تلاش براي رتبه ي يك ارشد مددكاري اجتماعي علامه .
ــــ يادگيري زبان انگليسي براي رسيدن به هدفهايم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولويت اهدافم همين ها هستند پس هر انچه را كه مانعم باشد در اين راه به دور خواهم انداخت و با تمام قوايم پيش به سوي انچه كه مي خواهم ....
برنامه ي را كه سالهاست براي گذران اوقاتم در نظر داشته ام با توكل به حق و تلاش دو چندانم به اجرا در خواهم اورد و هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند مانعم باشد ....
پس ....
پيش به سوي پله هاي ترقي ....
.............................................
نامي ترين نام زمين نازك دل روي زمين
تاجدار ناب زمين بي انتها مهر زمين
كعبه ي دلدار زمين هستي روشن در زمين
مادر من نازنينم
عزيز من ، كياي من
شب و روزم هستي بامن نازك دل خيال من
بيا بازم كنار من بزن بوسه بر لب من
كه باشم من ، چاكر تو ، فداي تو ، نوكر تو ....
اي عزيزم ، نازنينم
....
نيشتمان
۸۶/۱/۹
تهران ، وزراء
ساختمان پزشكان
دلم برا مادرم خيلي تنگ شده بود ....
راحتم من اسوده ام
پر انرژي بي خيالم
به هم زدم ايده هايم مرتب شد كارهايم
بيرون شد از ذهن تارم ايده هاي نابجايم
خواهم نوشت براي خود
براي دل
ايده هايم
كه ز دردم دور شوم من
كه راهم را بيابم من
كه راهم را بيابم من
نيشتمان
۸۶/۲/۲۵
تهران ، دانشكده ي علوم اجتماعي علامه
سه شنبه ، سر كلاس روش تحقيق
اقاي دكتر شريفيان ، كلاس ۴۱۱
با تمام انرژي و توانمان پيش به سوي پيشرفت ....
مي جنگيم براي انچه كه پدرانمان جنگيد ه اند تا به ارمغان بياوريم ازادي را براي فرزندانمان ....
پيش به سوي ازادي ، انسانيت ، صلح و دوستي ....
به اميد ازادي براي تمامي انسانها ....
تا ازادي ....
مردي از كوردستان ، كه با دميدن نفس هايش در فلوت عاشقانه اش دل هر انديشمندي را به وجد مي اورد و به چنان عالمي متصل مان مي نمود كه از خود بي خود شده و در دلهايمان غوغايي به پا مي شد كه جز با شنيدن اين صداي زيبا به ما دست نخواهد زد ...
اين خبر تاسف اور را به خانواده ي ان مرحوم و تمامي مردم كوردستان در تمام نقاط جهان و به خود نيز تسليت مي گوئيم ....
هنرمندي كه يادش به يقين جاودان خواهد ماند ....
............................................
قاله مه ره له ئيمه و له شمشاله زرده كه ي مال ئاوايي كرد ....
سه ره خوشي خومان له ئيوه وو له هه مو هوگراني ره سني كوردي له ته واوي جيهان دا ده كه ين ....
روحي شاد بيت و هيوادارم شمشاله زرده جوانه كه ي قه ت قه ت هه تيو نه كه وي ....
توجه ، توجه ، توجه
خوشبختانه خبر رسيد كه خبر فوت اين هنرمند كورد كه از طريق رسانه ها و اسه مس و.... تمام كوردستان را فرا گرفت ، شايعه اي بيش نبوده است ....
با خوشحالي تمام دست ماموستا قاله مه ره را مي بوسيم و ارزوي زندگي بيشتر برايش داريم .....
هر كاري كردم نتوانستم اين پست را حذف كنم ....
بيائيم و از نو بسازيم تعادلي ديگر ....
سخت است به فكر خود بودن ، چندش اور و پر عذاب . اما گر به فكر خود نيز نباشيم ديگر كسي نخواهد بود كه براي ديگران بجنگد و براي انان نداي ازادي و انسانيت را سر دهد ....
بيائيم در عين فكر به جامعه به دنيا و به اسمان ، به فكر خود نيز باشيم و تا انگاه كه نتوانيم زندگي خود را بسازيم نخواهيم توانست كه بسازيم انچه را كه مي خواهيم ....
پس فراموش نكنيم كه مائيم ، جامعه را مي سازيم ، گر به فكر خود نيز نباشيم جامعه اي خواهيم داشت كه در ان ديوان و ددان وهزاران هزارن حيوان صفت ديگر به یکه تازی می پردازند و انسانيت را به يغما خواهند برد ....
پس بيائيم قدري به فكر خودمان نيز باشيم ....
خدايا در اين راه زندگي ما را تا رسيدن به مقصد فراموش نكن كه ما نيز فراموش نكنيم انان را كه به ما نياز دارند ....
يا حق ....
شه و هات
ديسان شه و هات
بو زامه كه ي بروني من
بو ئيشه كه ي ده روني من
بو چاوه كه ي پر خه مي من
......................................
جگه ره كانم گيرساندوه
ته پله كه كه م داناوه
ته ماكوكه م ها له به ر ده س
جگه ره ده پيچم
جگه ره ده كيشم
تا تاويك دو كه ليك كه م
تا بيرك كه م له ئا واتم
له ئه وينم
له ولاته خه مينه كه م
.......................
تا نه م لي مه ده ، لومه م لي مه گره
ليم ببوري
مه لي كي يه !! ئه مه كي يه؟!
چي ده ليت ؟!
ته پله ك چيه ؟! ته ماكو چيه ؟!جگه ره چيه؟!
گه ر بزاني ئه مانه چين
ناليي به من
شيته ، ديوانه يه ، مه سته ، نئشه يه
.......................................
تي بفكري ، چي ده ليم من
ئه ويندارم ، ئه ويندارم
ئه وينداري زامه كانم
من نه مه ويست شه وانم وا بيت
هوش وبيرم واي لي كردم
كوردستانم واي لي كردم
كه خه م خور بم ، ئه ويندار بم
دل سوزيكي پيشمه رگه بم
........................
باوكم وتي : زامه كانت چي لاي ده وات
ساريژ بكه زامه كانت
وتم باوكه : من ئينسانم
ته پله ك چيه؟!!! جگه ره چيه ؟!!!
مه رهه مم ده وي
پشتي لي كردم
دوكه له كه ي ناخي گرتم
هاتم به خوما
ده ستم سوتا ، ده ستم سوتا
نيشتمان
۸۵/۷/۲۳
تاران
شبي از شبهاي سال جواني و هوس گناه
لحظه ها در پس رفتن ليك ان جوان در پي ماندن
پيكرش بي جان ، فتاده انجا سير عقده ها كنارش همراه
مي گيرد اغوش ، زني را تنها مي برد لذت ز زن او تنها
مي زند فرياد، اسوده تنها مي برد لذت ز خود او تنها
مي كند تدبير، زني را خاموش مي كشد انروز ، زني را مدهوش
مي برد انروز غمي را بيرون مي كشد انروز دلي را مدهوش
مي زند فرياد ، فرياد خاموش مي كند تدبير ، تكفير خاموش
مي كند تدبير ، تكفير خاموش
نيشتمان
86/5/30